دردسرهای والدین در کلاس های آنلاین مدارس

راشدانصاری

یسنا خانم دخترم، به اتفاق دوستش غزل داخل اتاق بودند. من هم طبق معمول توی هال نشسته بودم و مشغول مطالعه ی کتاب… نمایش نامه طنزی از نیل سایمون را می خواندم. چقدر شوخی های کلامی این طنزپرداز خوب است.
یسنا و غزل هر دو کلاس اول آنلاینی هستند. البته نه این که فکر کنید مشغول درس خواندن و انجام تکالیف شان بودند، خیر؛ چرا که به جای یسنا، من و مادرش مدرسه هستیم. می دانید که این روزها به لطف ویروس منحوس کرونا ، والدین به یاد قدیم، در کلاس های مدارس شرکت می کنند، البته از نوع آنلاینی اش. پدر مادرها، دایم در حال چک کردن گروه واتس اپی مدرسه هستند. خانه آباد، رگباری مشق و برگه های امتحانی و تمرین و….می فرستد. معلم یسنا را می گویم. مدام بایستی برویم پاساژ کامپیوتری رضا، برگه های امتحانی را پرینت بگیریم.
(خوب شد که ما زیاد سنتی نیستیم! و کار ِ با گوشی ِ لمسی و فضای مجازی را تا حدودی یاد گرفتیم وگرنه با این وضعیت کلاه مان پس معرکه بود…)
من و همسرم ۲۴ ساعته به نوبت داریم از روی مشق ها، برگه ها و دفترها، عکس و فیلم می گیریم و می فرستیم واتس اپ خانم کریم پور. اینترنت ایران هم که ماشاالله هزار ماشاالله دست لاک پشت های پیر را از پشت بسته است.
والدین بدشانسی که فرزند کلاس اولی دارند، مدت هاست که با کسی رفت و آمد ندارند، آسایش و آرامش ندارند، تفریح ندارند، استراحت ندارند، خواب ندارند، ….ندارند! و در کل زندگی ندارند.
می گویم، خانم ناهار درست کردی؟ می گوید، هیچی نگو دارم وُیس معلم گوش می کنم. می گویم، پیراهنمو شُستی؟ می گوید، مگه نمی بینی دارم با یسنا کار می کنم. می گویم….می گوید، بیا نگاه کن ببین معلم چند صفحه فرستاده که باید…می گویم، غذا چرا شوره؟
– داشتم با یسنا کار می کردم حواسم نبود نمک رو زیاد ریختم.
می گویم، وای امروز باز چرا غذا رو سوزوندی؟
– داشتم با یسنا کار می کردم، دیر رسیدم.
می گویم خانم…می گوید:
– الان معلم توی گروه نوشته بچه های خوبم این دو صفحه ی ریاضی رو هر چی زودتر حلش کنید و امشب حتماً بفرستید برام…
می گویم، راستی امشب مهمون داریم،
– وای پس یسنا چی؟!
برق قطع شد…
– خدای من حالا چی کار کنیم؟ وای فای هم خاموش شد، چطوری ببینیم خانم معلم چی فرستادن!
و…و…
خانم می گوید، حالا که توی گوشی هستی اجاره خونه رو واریر کن، می گویم:
– حوصله ندارم فعلا دارم تصاویر مشق یسنا رو ارسال می کنم.
می گوید، دیشب کلیپ شعرخوانیِ بچه رو فرستادی برای معلم؟ می گویم:
– هنوز نوشته در حال ارسال.
می گوید، لامپ توی حموم سوخته عوضش کن.
– دارم می رم بیرون برگه های یسنا رو پرینت بگیرم.
می گوید، خسته ایم دو سه روز بریم روستا، پیش مامانم اینا.
– اون جا اینترنت نداریم درس و مشق های یسنا خانم رو چی کار کنیم!
می گوید…می گویم درس ِ یسنا. می گوید….می گویم یسنا…

وای به حال خانواده های پرجمعیت.
خدا بِهشان رحم کند اگر چنان چه دو یا سه فرزند مدرسه ای داشته باشند. در این صورت با این کلاس های آنلاین و سرعت اینترنت و دنگ و فنگ های دیگر،اگر کارشان به دارالمجانین نکشد، و سر به کوه و صحرا نگذارند شانس آورده اند.
خب، داشتم می گفتم دخترم و غزل مشغول بازی بودند که یسنا آمد و کاغذ یادداشتی را به بنده نشان داد. دیدم روی کاغذ نوشته است: “اَزیزَم.” خط یسنا بود. بعد یواشکی گفت:” بابایی، مگه ازیزم این طوری نمی نویسن؟”
گفتم:
– نه دخترم. این طوری می نویسن،(عزیزم).
مجدداً یواشکی:
– بابایی تو رو خدا به غزل بگو اَزیزم درسته و حق با یسناست آخه ما شرط بستیم!
– عزیزم، دروغ گفتن کار بدیه.
کمی به فکر فرو می رود و بلافاصله می گوید:” بابایی اگه این طوره، چون هنوز خانم مون حرف “ع” رو درس نداده، بِهش بگو فعلاً حق با یسناست و اَزیزَم درسته!”

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

دکمه بازگشت به بالا